انجمن شاعران اهل بیت علیهما سلام
مصاحبه با مرحوم غلامرضا شکوهی-بخش سوم

تاریخ شفاهی

مصاحبه با مرحوم غلامرضا شکوهی-بخش سوم

گفتگویی پیرامون زندگینامه و شعر مرحوم شکوهی

* استاد خاطره ای از این سه تا شعر دارید؟

خاطره که برای من همین که این شعر‌ها مخصوصا غزل "توان واژه کجا و مدیح گفتن او" بسیار سفر کرده اند، جدا از ایران از اقصا نقاط عالم سر درآورده؛ همین برای من زیباترین خاطره است. چون هر جا که می‌روم بچه‌ها برایم میخوانند.

 * مثل شناسنامه‌ای برای شما شده؟

بله اگر همین هم بشود شناسنامه، من راضی ام و برایم کافیست.

* حدود شاید ۱۵ سال پیش حاج علی آقای انسانی به مشهد آمده بودند و دوست من میثم کریمی هم با ایشان بودند. بعد آقا میثم گفتند آقای انسانی آمدند و  آقای شکوهی را دیدند. در همه این سال‌ها من حسرت داشتم که یک لحظه بتوانم مجالست با شما را درک کنم. که خدا را شکر در این سفر توفیق شد تا خدمتتان برسیم. از شخصیتهای ادبی اسم بردید. حالا یکی یکی شروع کنیم. مثلا استاد کمال. اگر از این بزرگان خاطره ای چیزی دارید بفرمایید.

استاد کمال: من از قبل انقلاب با این بزرگوار، آشنایی داشتم. مردی که مقام معظم رهبری وقتی برای فوت ایشان نامه ای فرستادند و با صدای خسرو احتشامی در سالن دانشکده ادبیات خوانده شد، مقام معظم رهبری ایشان را "کمالِ ما" خوانده بودند. یعنی یار مهربان ایشان بودند و من را خیلی دوست می‌داشتند. خیلی. به نوعی که به اسم کوچک صدا میکردند. ایشان مثلاً اگر جلسه به نوعی بود که به خاطر کمبود وقت باید ۳ نفر فقط شعر می‌خواندند و جلسه به اتمام می‌رسید، به بقیه دیگر اجازه شعرخوانی نمی‌دادند. آن سه نفر مرحوم قهرمان، مرحوم صاحبکار و خود من بودیم. آقای قدسی هم معمولا میامدند ولی تاخیرکی داشتند. ولی من دقیقا یادم هست که اینقدر ایشان مراعات داشتند که می‌گفتند: فلانی تو میخواهی بعد آقای قهرمان شعر بخوانی؟  نه ... نه ...اصلا
 بعد می‌دیدی که مثلاً آقای قهرمان شعر خوانده، بعد جلسه یکی از شاعر‌های ضعیف می‌آمد و میگفت که من می‌خواهم بخوانم. ایشان آنقدر مراعات می‌کرد که میگفت: نه.... قهرمان شعر خوانده و باید جلسه تمام بشود و کسی بالای آن شعر نخواند. دقیقا یادم هست که یک روز وقتی من شعر میخواندم و تمام شد، یک نفر از این شاعرانی که شعر بسیار ضعیفی داشت گفت: استاد کمال من نخواندم، دیر آمدم. گفت بعد از رضا تو میخواهی بخوانی؟ این عاقلانه است؟
نمیگذاشت و این اخلاق درسی بود که بقیه زود و سر وقت بیایند. آقای قهرمان اگر دیر بیایند اشکالی ندارد. ایشان سرشان شلوغ است. مولف است. نویسنده است. و هر موقع هم بیاید قدمش روی چشم. آخرین نفر هم شعرش خوانده میشود ولی کسی که شعرش هنوز ایراد وزنی دارد نباید بالای قهرمان بخواند. من یادم میاید در خیابان داشتیم قدم میزدیم. شعری می‌خواندم. یکی از ابیات این بود:
" غلام همت آن بی نیاز درویشم                 که منتی نکشید از سگان بازاری" ایشان گفت: رضا عفت کلام را حفظ کن. نگو سگان بگو خسان بازاری.
 راهنمایی‌های زیبایی داشت و توانست منِ شاعر ضعیف و خیلی‌ها را در ارتباط بیان ادبی ادبیات پرورش بده. 

مرحوم صاحب کار: سوختن او در خود و ریختن آن سوزش‌ها در شعر برای من بسیار زیبا بود. برای من جای سوال بود که این مرد با توجه به زندگی و خانه و معلم بودنش، چرا  آنقدر در دلش و شعرش سوزش دارد.
 مرحوم قدسی: این مرد به ناگاه پرید و رفت. در سن ۶۳ یا ۶۴ سالگی ایشان رفت من دقیقاً یادم هسن که روضه ای بودیم. صاحب روضه گفت: سه شب دیگر محرم است. ما در خانه مان روضه داریم. ما در راهرو بودیم که ایشان گفت: فکر نمی‌کنم برسم دیگر روضه شما را ببینم. ما آن شب نشنیده گرفتیم. گفتیم حتما کار دارد. همان شب مرحوم قدسی جان به جان آفرین تسلیم کرد. به هر حال این‌ها بزرگانی بودند که شاید بهشان چیزی الهام می‌شد. 

* آن جلسه‌ای که میگویید جلسه آقای کمال در آن جا برگزار می‌شد کجا بود؟ 

جلسه آقای فرخ. منزل خود آقای فرخ. ولی خودشان دیگر فوت شده بودند. جلسه دست پسرشان مرحوم فروزان فرخ بود. همان ساعت، همان کتاب خانه، همان خانه. ساعت ۱۰ تا ۱۲ جمعه صبح 

* چند سال جلسه آقای فرخ به دست آقای کمال جلو رفت؟

 فکر می‌کنم بعد از فوت آقای فرخ تا حدود سال ۵۷ یا ۵۸ که آقای کمال فوت کردند.

* شما خود آقای فرخ را دیده بودید؟

بله

* شما خودتان جلسات آقای فرخ رو می‌رفتید؟

 بله بله من از قبل انقلاب با دوستان به جلسات آقای فرخ می‌رفتم و ایشان هم به شعر خوبِ جوان توجه می‌کردند و علاقه مند بودند. و به قصیده جوان هم بسیار توجه داشتند. بالاخره بزرگانی بودند مثل گلشن آزادی و غیره

* از انجمن فرخ دیگر کسی نمانده است ؟

 نهایتاً ۴ یا ۵ نفر. آقای حکیمی هم که اسمشان را بردید جسته و گریخته می‌آمدند.

* شما چطور؟

 من هم ثابت نه

* مثلاً جلسه نگارنده را گفته بودید که نرفته بودید؟

بله انجمن نگارنده نرفته بودم ولی خود شخص آقای نگارنده را دیده بودم. یک انجمن هم بود به اسم انجمن قلم که یکی دو شب مرا به آنجا بردند. بعدها فکر کردم این همان انجمن آقای نگارنده است ولی بعداً فهمیدم انجمن ایشان فردوسی بوده. انجمنی هم بود انتهای خیابان محمد رضا شاه سابق و بهشتی فعلی که شخص مسئول جلسه وابسته به شاه بود و هر وقت شاه می‌آمد، با پسرش به فرودگاه می‌رفت و استقبال می‌کرد و تشریف نامه می‌خواند. ولی خب مصلحت نیست چیزی بگویم.

* معرف شما به انجمن فرخ که بود؟

 خودم به همراه حجازی

* کدام حجازی؟

علاالدین حجازی برادر کوچک فخرالدین حجازی. شعر میگفت ولی زورکی بود. الان هم زنده هست . تخلص او هم ح.ساحل بود. برادر دیگری هم دارد در تهران به اسم طاها که تخلص او ح.آرزو می‌باشد. من با علاالدین بزرگ شدیم. از دبیرستان و دانشگاه و سربازی با هم بودیم. همه رمز و راز هم را میدانیم.

* هنوز هم می‌بینیدش؟

 بله هر از گاهی. یک زمان گفتیم با همدیگر به انجمن فرخ برویم. خیلی مردم آزار بودیم. جوان و مردم آزار. یک شعری رو دوتایی یا تنهایی گفته بودیم:
" ای بیست و دوو نژاد///// ای از تبار کاسه و کمپوت//// زردآلوان نشُسته این باغ پسته را////  .....با ....... خواهی خورد "
شعر کاملاً چرت و پرت که دقیق هم یادم نیست. در اوج شعر نو. گفتیم میرویم این را میخوانیم. اگر گفتند این خزعبلات چیست؟ میگوییم شما نمی‌فهمید. رفتیم و آنجا هر کدام به آن یکی محول کرد. او گفت تو بخوان. من گفتم تو بخوان. وقتی آن همه بزرگِ ادبی را آنجا دیدیم دیگر خجالت کشیدیم. مرحوم فرخ، گلشن آزادی، مرحوم فیاض

* گلشن رو هم دیده بودید؟

 بله بله. باور کنید ابهت مجلس زیاد بود. پشیمان شدیم و خجالت کشیدیم و نشستیم استفاده کردیم. آنجا مرحوم آذرم (نعمت میرزازاده) قصیده ای در مدح آقای کمال خواند و البته بر موضوعی پافشاری داشت. مرحوم کمال کفاشی کار می‌کرد. کفاشی در این سن و سال برای کمال سخت بود. در این قصیده از آقای فرخ که مقامی ‌داشت تقاضا کرد یک شغل مناسبِ قدرت و نیروی کمال برای او دست و پا کند. قصیده هم بسیار محکم بود. آقای فرخ این را به آقای باقرزاده رئیس کارخانه قند فریمان و البته زیر دست خودش حواله کرد. او هم ایشان را در کارخانه در سن ۵۰ سالگی و شاید بیشتر استخدام کرد. هر وقت میرفتم این بنده خدا که پیر هم شده بود پشت یک میز فقط نشسته بود. در یک حیاط خوش منظره ای پر از دار و درخت، ایشان پشت میزی بود که وقتی میرفتی داخل حیاط ، میزش معلوم بود. مرحوم فرخ گفت: این قصیده را بده به من. نعمت هم قصیده را داد. همانجا آقای نعمت میرزازاده پشیمان شد. چون در چند بیت به شاه طعنه میزند مثلاً چون اینها نالایق و بی عرضه هستند ما به شما متوسل شدیم، گفت قصیده را به من بدهید تا من یکی دو بیت رو درست کنم. بعد هفته آینده به خدمتتان می‌آورم. ولی خوب خود فرد به موضوع پی برده بود که این برای کمال کار خواسته است.
قصیده را دوباره گرفت و سرش را به اصلاح قصیده گرم کرد و بعد مجلس هم با خودش برد. ولی آقای فرخ شاید ۱۵ روز نکشید که آقای کمال را سرکار بردند.


* استاد قافیه و ردیف قصیده را به خاطر دارید؟ مثلاً شاید جایی چاپ شده باشد.

 نه نه اما از یک نفر میشود پیگیری کرد. شاید او بداند. چون مرحوم کمال و فرخ که فوت کردند بچه ‌های کمال هم که اهل شعر نیستند. آن یک نفر حسن قاسمی هست که رفیق صمیمی نعمت بود و در مشهد است. به او میگویند حسن شلوغ. از بس که حرف میزند. رفیق خیلی صمیمی نعمت است و همین الان هم با هم دیگر از طریق فیس بوک در ارتباط هستند. 


* استاد این حسن آقا را شما کی دید  آخرین بار؟ از ایشان تلفنی دارید؟

 شاید دو هفته پیش بود. در خانه بگردم، شاید باشد. احتمالاً هست. چون مستأجر بود تلفنش مدام تغییر میکرد.

* از نعمت چه میگوید؟

میگوید  فعلاً دوستیم 

* کدوم کشور است؟

 پاریس هست احتمالا. یا پاریس یا لندن. ولی خب از او عکس‌های دوتایی دارد و یا شعر‌های جدید که میگوید برای حسن میفرستد. مثل: "خراسان احمد آبادت کجا رفت؟"
 میبینم شعر‌های جدیدی که میگوید دست حسن هست. حالا دفترهایم را ببینم احتمالا شماره اش هست. پسری دارد که پسر خوبیست و ما با او ارتباط کلامی داریم و بسیار در سنتور و موسیقی، به معنای اعم موسیقی وارد و هنرمند است.

* از جلسات آقای فرخ دیگر کسی هست؟

 آقای بقا (باقرزاده)، آقای امیر برزگر در مشهد، محمود رضا آرمین که از من سه چهار سالی بزرگتر است و گاهی اوقات می‌آمد. خیلی نبود. این‌ها بازماندگان فرخ هستند که دیگر در حال تمام شدن هستند. زن و مردشان مردند. مثلا خانم آموزگار همین دو هفته پیش فوت کرد، همسر آقای غلامرضا صدیق.

* همسرش مگر شاعر بود؟

همراه خود آقای صدیق می‌آمد. همیشه می‌آمد. هم در دورانی که آقای صدیق کار می‌کردند، با ایشان بود و معاون ایشان بود. هم بعد مرگشان خیلی دوام نیاورد و دو هفته بعد از سکته کرد و فوت شد.

* آقای صدیق کجا دفن شدند؟

مقبرة الشعرا

* از آقای صدیق کتابی چاپ شده؟ من یک جزوه باریکی دارم.

 بله یک کتاب هست که قطور است و کتاب خوبیست و به همت پسرشان که آمریکاست و گاهی به مشهد می‌آید جمع شده است. کتابهایی که به بنده هدیه میدهند جای درستی ندارند و به علت کمبود جا شلوغ است. برای همین باید بگردم. ولی شما از آقای یاوری شاید بتوانید آماری بگیرید.

* نمیشناسیم استاد. شاعرند؟

 آقای محمود یاوری شاعر طنز است و زبان او زبان آقای حسامی مُحَولاتی است. 

* آقای حسامی کجا دفن شدند؟

تهران هست فکر می‌کنم. گاهی اوقات هم آقای حسامی پیش محمود یاوری میامد. آرشیو شاعرهای این جوری است. مثلا ما مرگ صدیق یا همسر صدیق را از طریق همین آقای یاوری فهمیدیم. اصلا در نشریه اعتماد ایران مطلب می‌نویسد. نشریه اقتصادی می‌باشد. چون آنجا هست، موظف است  همه نشریاتی که می‌آید را بخواند و وقتی ایشان میخواند دیگر همه اطلاعات فوت و تولد و ختنه سوران و .... به او میرسد و در حافظه دارد.  هم در ارتباط با صدیق و هم قاسمی که با نعمت مرتبط است، این‌ها شخص اول هستند و خبر دارند.

* استاد اخوان ثالث انجمن فرخ می‌آمد؟

 بله خود من بعد انقلاب چندین بار اخوان را در این جلسه دیدم. بالاخص زمانی که صدام گفته بود: تهران را هم میزنم و این‌ها یعنی اخوان و دکتر شفیعی کدکنی به مشهد آمدند و دو ماه این جا ماندند. و جلسه فرخ را همیشه می‌آمدند. همه، حسامی محولاتی، عبدالله خان قرایی که همشهری ایشان بود و بزرگان دیگر از تربت و مشهد.

* استاد ارتباط دو انجمن فرخ و نگارنده چطور بود؟ مثلا آقای خامنه ای جلسه نگارنده شرکت می‌کردند، ولی جلسه فرخ را شرکت نکردند. ولی مثلا آقای کمال و قدسی هم نگارنده را می‌رفتند، هم انجمن فرخ را.

 بله آقای خامنه ای جلسه فرخ نمی‌رفتند. قهوه خانه داش آقا جایی بود که تمام ادبای مشهد اینجا جمع می‌شدند. من می‌دیدم مرحوم کمال با دوستان: مرحوم کلاهی، معین، مرحوم صاحبکار، بی‌گناه و غیره میامدند. یکدفعه می‌گفتند بریم می‌گفتند کجا؟ انجمن نگارنده..... برویم؟ میرفتند.
 باز سری بعد، کجا؟ انجمن فلان.... می‌رفتند. اما فرخ یکی از سناتورها بود. فرخ حرفش بسیار قوی‌تر از استاندار بود. چرا؟ نمی‌دانم. مباشر فرخ، که خدا بیامرزدش، مردی بود به نام تفتی. مباشرش می‌گفت: من هم نمی‌دانم ولی خودم دیدم که یکی از استاندارهای مشهد آمد و به او گفت: سید دیگر از من راضی شدی؟ وقتی استاندار به یکی این حرف را بزند، معلوم میشود مقام این بالاتر از استاندار است. چرا؟ نمی‌دانم. فراماسونر بود؟ به خاطر سناتوری اش بود؟ نمی‌دانم. ولی در نشست‌ها میدیدم که مثلاً جای خوب را به فرخ می‌دادند و جای کنار دست را به دیگران.


* از درگذشت فرخ خاطره ای دارید؟

 نه نه حتی من تاریخ دقیقش را نمی‌دانم. میگن سال ۵۹ گویا من آن سال‌ها اینجا نبودم. شهرستان بودم. بنابراین اصلا اطلاع ندارم. زمانی آمدم که فرخ توصیه کرده بود انجمن من بسته نشود و بعد از این درِ انجمن باز باشد و احیاناً آقای کمال پور کار را بدست بگیرد. 

*شخصا اسم آقای کمال پور را آورده بود؟

یا اسم برده بود یا افراد در جلسه خودشان کسی را شایسته‌تر از آقای کمال پیدا نمی‌کردند. وقتی آمدم که آقای کمال هر کسی که از در میامد ایشان تمام قد می‌ایستاد، که از من به شخصه بر نمی‌آید و این مرد واقعا اسطوره مردانگی بود؛ و هر کسی از پیر و جوان و زن و مرد میامد، کاملا می‌ایستاد. بهر حال این هم یک در مشهد و ادب مشهد اعجوبه مردانگی بود. 

* استاد از تشییع کمال چیزی در ذهنتان هست؟

 بله کاملاً.... من و قهرمان پا به پای هم میرفتیم. می‌گفت: رضا یک برادر خوبی را از دست دادیم. گفتم بدون شک. و فرزندانش خوب تعزیه ای هم برایش گرفتند. بسیار آبرومند. در خانه و بیرون از خانه و سر مزار همه جا بسیار خوب بود. خدا رحمتش کند.

 
ادامه دارد .....

نظرات

ارسال نظرات

وارد کردن نام و نام خانوادگی و پست الکترونیک اجباری می باشد.*

*