انجمن شاعران اهل بیت علیهما سلام
شاعر راهزن ناصبی که شاعر اهل بیت شد

حکایت

شاعر راهزن ناصبی که شاعر اهل بیت شد

خلیعی شاعر

یکی از داستان هایی که آثار پر برکت قبر امام حسین (علیه السلام) را در حسن عاقبت نشان می‌دهد داستان «خلیعی شاعر» است.

« ابوالحسن جمال الدین علی ابن عبد العزیز ابن ابی محمد الخلعی» یا، خلیعی یکی از شاعران برجسته و مدیحه سرایان مخلص اهل بیت عصمت و طهارت (علیه السلام) است که در ابتدا خود و پدر و مادرش ناصبی و از دشمنان اهل بیت (علیه السلام) بودند اما، با عنایت ویژه خاندان اهل بیت راه حق را شناخت و از کرده‌های بد گذشته خویش توبه کرد. جریان هدایت او را مرحوم علامه امینی در کتاب شریف الغدیر چنین بیان فرموده است:
خلیعی اهل «موصل» و ساکن «حله» بود، پدر و مادرش ناصبی بودند. مادرش نذر کرد که اگر خدا به او فرزند پسری عنایت فرماید، او را برای راهزنی و آزار و اذیت و کشتن زائران امام حسین (علیه السلام) سر راه کاروان زائران امام حسین (علیه السلام) بفرستد. خدای متعال به او فرزند پسری داد. این پسر بزرگ شد و به سنی رسید که آن زن می‌توانست به نذرش ادا کند. موضوع را با فرزندش مطرح کرد و هم خواست مادر را پذیرفت. به بیابانهای منطقه «مسیب» رفت و در کمین زائران امام حسین (علیه السلام) مدتی منتظر ماند تا وقتی کاروانی از زائران امام حسین (علیه السلام) از راه می‌رسد به آنها حمله کند و نذر مادر را ادا نماید. هنوز کاروان از راه نرسیده بود که خواب بر چشمان او غلبه کرد. قافله زائران امام حسین (علیه السلام) از راه رسیدند اما علیرغم سر و صدای کاروان و گرد و غباری که از آمدن آنها به پا شده بود از خواب بیدار نشد. گرد و غبار کاروان لباس و بدن او را هم فرا گرفت. در همان حال «خلیعی» در خواب دید: صحنه قیامت بر پا شده است. فرمان رسید که او را به آتش بیاندازند، او را به میان آتش انداختند اما، گرد و غباری بر بدن و لباس او وجود داشت که او را از سوختن و گرمای آتش، در امان نگه می‌داشت. در عالم خواب متوجه شد که این گرد و غبار، گرد و غبار کاروان زائران امام حسین (علیه السلام) است که بر بدن و لباس او نشسته است و به برکت آن، او از آتش عذاب الهی در امان مانده است.

از خواب بیدار شد. فهمید که اشتباهی بزرگ کرده است. از کرده خود پشیمان شد و از قصد خود بازگشت و همانجا توبه کرد و تصمیم گرفت برای عرض پوزش به کربلا برود. با دلی پر از اضطراب و نگرانی به کربلا رفت و به حرم مقدس امام حسین (علیه السلام) وارد شد و عرض ادب نمود و به خاطر قصد گذشته خود، از درگاه آن حضرت پوزش طلبید و دو بیت سرود که آن دو بیت را یکی از شعرای حله چنین تخمیس کرده است:


أری بحیرة ملأتک رینا - و شتتک الهوی بینا فبینا
فطب نفسا و قر بالله عینا - اذا شئت النجاة فزر حسینا
لکی تلقی الاله قریر عین
اذا علم الملائک منک عزما - تروم مزاره کتبوک رسما
و حرمت الجحیم علیک حتما - فان النار لیس تمس جسما
علیه غبار زوار الحسین

ترا حیران می‌بینم و شک ترا فرا گرفته - و هوای نفس ترا آشفته و بینابین قرار داده 
پس دلت را پاک کن و چشم را به خدا روشن دار - اگر نجات خواهی، حسین را زیارت کن 
تا خدا را با روشنی چشم دیدار کنی
اگر فرشتگان بدانند که تصمیم گرفته ای - او را زیارت کنی نام تو را می‌نویسند

و آتش دوزخ بر تو، قطعا، حرام می‌شود - چونکه آتش نمی‌رسد به جسمی

که بر آن غبار زائران حسین است

آری، بدین ترتیب او از دوستان خالص و پاک اهل بیت رسالت شد و مورد عنایت و الطاف ویژه آن خاندان گرامی (علیهم السلام) قرار گرفت.

جریان خلعت گرفتن خلیعی از امام حسین (علیه السلام)
یکی از عنایاتی که از سوی اهل بیت (علیهم السلام) به خلیعی شد و به سبب آن، او را خلیعی یا، خلعی نامیدند جریانی است که در کتاب دارالسلام نوری به این صورت نقل شده است:

یک روز خلیعی وارد حرم امام حسین (علیه السلام) شد و قصیده هایی در مدح آن حضرت سرود و برای آن حضرت آن را خواند. در اثناء خواندن این قصیده بود که پرده‌های درب حرم بر شانه او افتاد و در واقع این خلعت و هدیه ای بود که از طرف آن حضرت به او داده شد و از آن پس، او را خلیعی یا خلعی نامیدند و او خود به همین واژه تخلص می‌کرد.
عنایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به خلیعی
جریان دیگری که نیز از مرحوم محدث نوری در دارالسلام نقل شده است، عنایت ویژه ای است که از سوی امیرمؤمنان علی (علیه السلام) به خلیعی شد. داستان این عنایت، چنین نقل شده است:
میان خلیعی و ابن حماد شاعر سخنی پیش آمد و هر کدام شعر خود را در مدح امیرمؤمنان برتر از شعر دیگری به شمار می‌آورد. قرار شد که هر یک قصیده خود را به داخل ضریح مطهر امیرمؤمنان (علیه السلام) بیاندازد تا اینکه آن حضرت درباره اشعار آنها داوری نماید. هر دو چنین کردند. پس از مدتی دیدند پای قصیده خلیعی، با آب طلا و پای قصیده ابن حماد، با آب نقره نوشته شده است: أحسنت.

ابن حماد متأثر شد و خطاب به امیرمؤمنان علی (علیه السلام) عرض کرد: من دوست قدیمی شما هستم و او به تازگی به زمره دوستان شما پیوسته است. ابن حماد در عالم رؤیا امیرمؤمنان (علیه السلام) را دید که به او می‌فرمایند: تو از مائی، اما، او جدیدالعهد به ولایت ماست و رعایت او بر ما لازم است.

نظرات

ارسال نظرات

وارد کردن نام و نام خانوادگی و پست الکترونیک اجباری می باشد.*

*