انجمن شاعران اهل بیت علیهما سلام
چله شعر - استاد مرتضی امیری اسفندقه

نقد شعر

چله شعر - استاد مرتضی امیری اسفندقه

مجلس هفتم - 5 دی 91

" چله شعر " تهجد واژه‌ها و مضامین است در زاویه‌ی محبت و ادب،
به قصد تزکیه کلام و حضور پاک آن‌ها در شعر."چله شعر" خلاصه مباحث
مطرح شده در سلسله جلسات " مکتوب اشک " است که با حفظ لحن
بیان استاد مرتضی امیری اسفندقه در قالب چهل مجلس منتشر می‌شود.
سلسله جلسات "مکتوب اشک" به صورت مستمر و هفتگی، بین سالهای
1391 و 1392 در مجمع شاعران اهل بیت علیهم السلام برگزار شد و با
اقبال شاعران ولایی مواجه گردید. 

 

مجلس هفتم

رعایت سادگی در شعر آیینی واجب است. نمونه‌ی اعلای این سادگی و روانی در شعر حافظ دیده می‌شود كه هر كسی حتّی مردم كم‌سواد هم می‌توانند آن را بفهمند. امّا در سبك هندی، در شعر بزرگانی چون بیدل، گاه مضامین به دشواری یافت می‌شود كه باید از استفاده‌ی نوع آن‌ها در شعر آیینی اجتناب كرد. البته اگر با شعر بیدل عزیز هم انس پیدا کنیم، درخواهیم یافت که این نوع شعر هم شعر دشواری نیست. شعر آیینی آمده تا به شعر معاصر بیاموزد كه «ساده باشید». در دوره‌ای كه شعر معاصر دچار پیچیده‌گویی بود، ساده‌گویی باعث ماندگاری سهراب سپهری شد، و حتّی یكی از دلایل اهمیت شعر حسین منزوی نیز این بود كه جانب سادگی را پیش گرفته بود.
«می‌باری ای باران و می‌شویی زمین را
امّا نمی‌شویی دل اندوهگین را»
نگاه كنید بیتی را كه آقای امینی خواندند:
«از عرق پنجره‌ی چشم‌تان
آب نخورده‌ست مسلمانی‌ام»
تركیب «عرق پنجره‌ی چشم» با همه¬ی ابداع شنونده را همراه شعر نمی‌كند. مخاطب می‌گوید اگر شعر این است، من چه جوری بفهمم که این چشم اوّلاً پنجره شده، سپس این چشم عرق كرده. و بعد می‌رسیم به منظور شاعر كه به طور كلّی منظور از «عرق پنجره‌ی چشم»، اشك است. خُب از اوّل راحت بگو «اشك»!
استعاره و تشبیه‌های دور از دست‌رس به‌ویژه در شعر آیینی دستِ آخر مورد قبول نیست؛ نه مورد قبول عام و نه مخاطبان خاصّ ادبیات. حتّی حافظ كه می‌گوید:
«منم آن شاعر ساحر كه به افسون سخن
از نی كلك، همه قند و شكر می‌بارم»
آیا واقعاً بیتی می‌توان در دیوانش پیدا كرد كه ظاهر آن دشواریاب باشد؟ اگر هم باشد به ندرت وجود دارد. چرا كه مبنای سخنش بر روانی و سادگی‌ست؛ سخنی كه همه را همراه خود می‌كند و همه‌فهم است. شعر روان یعنی همین؛ روان مثل آب، آب آیینه وار، آب رونده از دیروز تا امروز و فردا.
همه‌ی شعر تصویر نیست. شاعر دستِ آخر نقّاش یا عكّاس نیست. هرچند گاه عكس هم می‌گیرد امّا كارش تصویرسازی نیست. چه این‌که حافظ نیز گاه تصویر می‌گیرد:
«گر به نزهت‌گه ارواح برد بوی تو باد،
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند»
امّا به هر حال با اندكی تأمّل، گره فهم این تصاویر حافظ نیز باز می‌شود.
«خیال روی تو در كارگاه دیده كشیدم
به صورت تو نگاری نه دیدم و نه شنیدم»
واقعاً هم چشمی كه هفت پرده دارد، کارگاه است. 
در بیت آقای امینی، «در عرق پنجره‌ی چشم‌تان»، درست است كه پلك و پنجره به هم مرتبط‌اند و این زیباست، امّا می‌خواهم بگویم که با این طرز گویش، از روانی نباید دور شویم. در سبك هندی هم شعر آن‌جایی كه خیلی غرق تصاویر شد، از نگاه افتاد:
«شعله‌ی خاكستر قمری كلاه افتاده است»
حالا یكی را باید بیاوریم این را با آسمان و ریسمان بافتن معنا كند. المعنی فی بطن الشّاعر!
حافظ گل سرسبد عرصه‌ی روانی و روشنی‌ست. حافظ حافظ ماست:
«بشنو این نكته كه خود را ز غم آزاده كنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده كنی»
كه صائب درباره‌ی او می‌گوید:
«فدای حسن خداداد او شوم كه سراپا
چو شعر حافظ شیراز، انتخاب ندارد»
به هر حال، منظور از این نمونه‌ها این بود كه روانی را نباید از یاد ببریم. در واقع باید حواس‌مان باشد که به بوی تصویر تازه، شعرمان تحقیر نشود. خیلی شعر‌ها هستند كه تصویری ندارند امّا بسیار زیبا و ماندگارند.
چنان كه زبان روان سهراب سپهری می‌گوید:
«و بدانیم اگر مرگ نبود
دست ما در پی چیزی می‌گشت»
به طور كلّی به قول سهراب سپهری نباید سادگی را فراموش كنیم:
«ساده باشیم؛ چه در باجه‌ی بانك
چه در زیر درخت»
در دوره‌ای كه شاعران برای گریز از ادبیات كلاسیك، شروع به شعر گفتن كردند، به گونه‌ای كه فقط خودشان از گفته‌های خود سر درمی‌آوردند، خدمتی به شعر نشد: 
«من وشرات و شیر واشر فَكم»
می‌گوییم: یعنی چه؟ شاعر می‌گوید: واج‌آرایی را داری!؟ واج‌آرایی خودش اتّفاق می‌افتد. لازم نیست شاعر دنبال این آرایه بیفتد. این طرز بیان هیچ ارزشی ندارد. سادگی یعنی آنچه كه در دل داری به راحتی بیان كنی؛ چیزی كه شعر قیصر امین‌پور دارد. شعر قیصر حرف دل است. از شعر فارسی سرانجام آنچه كه باقی و مانا شده، اشعار ساده است. این شعر از خاقانی را نگاه كنید؛ آیا كسی این شعر را به خاطر خود می‌سپارد؟
«این خم‌آهن‌گون که چون ریم‌آهنم پالود و سوخت...» 
این گویش به نظر بنده وحشت‌آور است. امّا همین شاعر با زبان روان گفته است:
«ای ریزه‌ی روزی تو بوده
از گردش دوك‌دان مادر
خو کرده به تنگنای شروان
با تنگی آب و نان مادر
ای باز سپید! چند باشی
محبوس به آشیان مادر؟
شرمت ناید که چون کبوتر
روزی خوری از دهان مادر؟!»
به نظر شما كدام شیوه شنونده را با خود همراه می‌كند و به التذاذ می‌كشاند؟
بعضی از شاعران به اشتباه فكر می‌كنند که هرچه پیچیده‌تر بگویند و مراجعه‌ی شنونده هنگام خواندن شعرشان به فرهنگ لغت بیشتر باشد، شعرشان شعرتر است. روان‌گویی آسان نیست. چنان كه بیدل می‌گوید:
«چون بر سر انصاف روی، دشوار است
یك نکته به قدر فهم مردم گفتن»
خُب، ما اصطلاحات عرفانی و فلسفی را هم در شعر داریم؛ امّا سرانجام، شعر ناب، شعر اصطلاحی نیست. در سرزمینی كه سلیقه‌ها روشنی و روانی را می‌پسندند و با شعر زندگی می‌كنند و می‌میرند، روشنی كلام باید مورد توجّه باشد؛ آن هم در خاكی كه هر سنگ قبری با چند بیت روان، روشن می‌شود. شعر پارسی با همه‌ی عمقی كه دارد، به هر حال شعری ساده و سلیس و روشن است؛ در دسترس است، نه دور از ذهن:
«دلم گرفته برایت، زبان ساده‌ی عشق است
سلیس و ساده بگویم؛ دلم گرفته برایت»(حسین منزوی)
این که می گویند طبع روان، یعنی همین. یعنی پرهیز از درشت گویی و دشوار سرایی و تزاحم توهم! شعر حافظ اگر روان نبود به ما نمی رسید. دلیل این که تا اینجا آمده است این است که همچون جویبار سرازیر شده از کوهسارها و درّه سارها روان است. شعر فارسی همچون آب روان است.

 

نظرات

ارسال نظرات

وارد کردن نام و نام خانوادگی و پست الکترونیک اجباری می باشد.*

*