انجمن شاعران اهل بیت علیهما سلام
چله شعر - استاد مرتضی امیری اسفندقه

نقد شعر

چله شعر - استاد مرتضی امیری اسفندقه

مجلس هشتم - 12 دی 91

 " چله شعر " تهجد واژه‌ها و مضامین است در زاویه‌ی محبت و ادب،
به قصد تزکیه کلام و حضور پاک آن‌ها در شعر."چله شعر" خلاصه مباحث
مطرح شده در سلسله جلسات " مکتوب اشک " است که با حفظ لحن
بیان استاد مرتضی امیری اسفندقه در قالب چهل مجلس منتشر می‌شود.
سلسله جلسات "مکتوب اشک" به صورت مستمر و هفتگی، بین سالهای
۱۳۹۱ و ۱۳۹۲ در مجمع شاعران اهل بیت علیهم السلام برگزار شد و با
اقبال شاعران ولایی مواجه گردید. 

 

مجلس هشتم

شاعر باید با ظرایف زبان فارسی آشنا باشد، با زبان مخفی آشنا باشد و خوب و بد آن را بشناسد؛ چرا که بعضی از نمونه‌های زبان مخفی مطهّر نیستند و تا مرز ناپاكی هم پیش رفته‌اند و دیگر از جایگاه زبان مخفی فارسی به در آمده‌اند.

مثلاً در زبان مخفی امروز، «جواد» را به معنی خوبی به كار نمی‌برند؛ در صورتی كه این نام، بخشنده‌ترین نام است و از همه مهم‌تر نام امام ماست. همین‌طور نام‌های عبدالله و غضنفر. دست‌های جانور ناپیدایی در پشت صحنه گرم كار است كه می‌خواهد یك سِری معانی را خوار كند و می‌آید نام‌های عزیز و گرامی را كوچك می‌كند. او می‌داند که وقتی نام را كوچك كند، معنا هم خود به خود كوچك می‌شود. در صورتی كه ما می‌گوییم اللّهمّ صلّ علی جواد الأئمّه. این تلقین مادری ماست. یك نفر كه این تلقین امّی را ندارد، می‌گوید: «جواد كه جواده!» و این فاجعه است. این نگاه و تفكّر واقعاً زشت است.
نكته‌ی دیگری که باید عرض کرد، این است که زبان شعر یك زبان فرامنطق است و گاهی نگاه زیبایی‌مند جواز خروج از كشور دستور زبان فارسی را دارد. مثلاً حافظ در جایی می‌گوید:
«روزی كه چرخ از گِل ما كوزه‌ها كند
زنهار! كاسه‌ی سر ما پر شراب كن»
در صورتی كه از نظر دستور زبان فارسی در ادامه‌ی واژه‌ی «زنهار» باید گفته شود «مكن» چون این واژه برای تحذیر است. ولی در این‌جا شعر این قاعده را بر هم زده است؛ هرچند از نظر دستور زبان غلط است، امّا زیبا نشسته است. اصطلاحاً در شعر، این را «مخالفت با قیاس» می‌گویند. مولوی نیز در این مورد جزو پیش‌گامان است:
«ای می! بَتَرم از تو
من باده‌ترم از تو»
همان‌طور كه می‌دانیم، به اسم، «تر و ترین» نمی‌توان اضافه كرد؛ بلكه تنها این پسوند‌ها به صفت می‌چسبد و صفت تفضیلی را می‌سازد. مثلاً «زیبا» می‌شود «زیباتر» ولی «احمد» را نمی‌توان «احمدتر» قلمداد كرد. با این حال، شاعر مجوّز این كار را به بهانه‌ی ارائه زیبایی دارد. مولوی می‌گوید: 
«در دو چشم من نشین، ای آن كه از من، من‌تری!»
خُب، «من» ضمیر است و «تر و ترین» از نظر ساختار زبان فارسی اجازه‌ی اضافه شدن به ضمیر را ندارد؛ امّا در این‌جا این عادت با زیبایی هرچه تمام‌تر خرق شده است. گفته‌اند:
«یجوز الشّاعر ما لایجوز لغیره»
امّا این‌که شاعر شعور به چیزی دارد كه دیگران از دیدن آن بی‌نصیب هستند، به آن معنا نیست كه شاعر می‌تواند هر كار خودجوشی كه می‌خواهد بكند. به آن معنی نیست كه مثلاً روز عاشورا كه همه دارند گریه می‌كنند، او بیاید نعوذ بالله بشكن بزند. معنی این جمله این نیست! هرچند كه بعضی این عبارت را در خود این‌گونه یافته‌اند، به بهانه‌ی این‌که خود را اهل هنر می‌دانند. امّا منظور از جواز شاعری، جواز شاعر در متن است. منظور این است كه شاعر می‌تواند بر خلاف جریان دستور زبان فارسی حركت كند؛ زیرا تنها او مجوّز دارد و دیگران این جواز را ندارند و توان این كار را هم ندارند. تازه شاعر نیز نهایتاً در یكی دو نمونه می‌تواند بر خلاف قیاس باشد؛ آن هم با دلیل. و چه دلیلی بالاتر از زیبایی؟ شاعر می‌آید «شُكوه» را با «روح» قافیه می‌كند؛ هرچند چشم از این وضع لذّت نمی‌برد، ولی گوش از این قافیه‌ی شنیداری محظوظ است. میرزاده‌ی عشقی را می‌توان طلایه‌دار این راه ـ یعنی استفاده از قوافی شنیداری ـ دانست. او «گنه» را با «قدح» قافیه كرده، یعنی هرچند سهم چشم را ندیده گرفته، امّا با این قافیه‌ی شنیداری گوش شنونده حظّ دوچندانی می‌برد. در صورتی كه در شعر پارسی موسیقی كناری دوست دارد هم چشم و هم گوش را     بهره مند كند. امّا شاعر خلاف این دوست داشتن عمل كرده است. 
یا مثلاً قیصر امین‌پور شعری را این‌گونه شروع می‌كند:
«اوّل آبی بود این دل، آخر امّا زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد»
و در بیتی از این غزل می‌گوید:
«سر به زیر و ساكت و بی دست و پا می‌رفت دل
یك نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد»
این‌جا لطیفه‌ای در میان است كه «پرت» با «سرد و زرد» هم‌قافیه شده، به این دلیل كه شاعر قافیه‌ی «پرت» را در جایی به كار برده است كه واقعاً حواسش پرت شده است و این زیباست. پس این كار هنگامی جایز است که زیبایی به رخ کشیده شود؛ هرچند كه مخالف با قیاس باشد. چرا كه به تعبیر نیما یوشیج، این‌جا شاعر قافیه را موضوعی انتخاب كرده است. موضوع بیت این است كه «حواسم پرت شد» پس قافیه هم «پرت» شده است. اگر هم کسی بخواهد بگوید قافیه اشتباه است، در جوابش شاعر می‌گوید: «شرمنده! حواس‌مان پرت بود!»
«گذار آرد مه من گاه‌گاه از اشتباه این‌جا
فدای اشتباهی كآرد او را گاه‌گاه این‌جا»
امّا شعر در این مقوله نباید از دایره‌ی اعتدال خارج شود. نباید شعر از طبیعت خود در بیاید و نباید منظره‌های بكر خود را گرفتار این مفاهیم كند؛ بلکه باید متوجّه میانه‌روی باشد.
«گفتم از این طرف بام نیفتی، پس رو
آن‌قدَر رفت كه از آن طرف بام افتاد»
برگردیم به شعری كه آقای مهرداد طوماری با موضوعیت اربعین حضرت سیّدالشّهدا(ع) خواندند:
«آمد ولی صد غصّه در دل داشت زینب
یك كربلا آلاله در گِل داشت زینب»
نكته‌ای كه در این‌جا باید به آن توجّه شود، این است كه این‌جا منظور شاعر از «آلاله» گل لاله است. در صورتی که آلاله نوعی دیگر از گل است كه با لاله فرق دارد. هم‌چنین اصطلاح «در گِل داشتن» به نظرم خوب است مورد بازنگری قرار گیرد.
«صد زخم كهنه بر جگر از داغ گل‌ها
زخمی به سر از چوب محمل داشت زینب»
هم‌چنین واژه‌ی «صد» را در قدیم به معنای كثرت می‌گرفتند امّا در زبان امروز بیشتر بیان‌گر عدد است. باید به واژه‌ی «صد» دقّت شود. اگرچه هنوز مقداری از این كارایی قدمایی در این واژه مانده است، امّا نباید جوری به كار برده شود كه به منتقد اجازه دهد كه بگوید چرا صد و یكی نه! شاید با تسامح و تساهل «بس» به معنی بسیار به جای «صد» بتواند جای‌گزین شود ولی همیشه این هم‌نشینی خوب اتّفاق نمی‌افتد. به هر حال، خوب است شاعر مراقب درست استفاده كردن از این واژه باشد. استفاده از زبان قدیمی، خود به خود ایراد به حساب نمی‌آید، امّا نادیده گرفتن زبان امروز ایراد است و نباید به این اتّفاق دل داد.
در شعر آقای مجتبی عسگری هم كه فرموده‌اند:
«دروازه‌ی پر از غم ساعات، یك طرف
ما را یزید وارد بزم شراب كرد»
تركیب «دروازه‌ی ساعات» یك اسم عَلَم است و خوب است که میان اجزای تركیب فاصله نیندازیم تا تداعی معنی درست اتّفاق بیفتد. یا در بیت دیگر سروده‌اند:
«در شام، شام دختر تو تازیانه بود
عمّه تمام خرج سفر را حساب كرد»
که در مصرع دوم، این لحن بهتر است مورد تجدید نظر قرار بگیرد. باید دید که آیا می‌شود این لحن را برای حضرت رقیّه(س) متصوّر شد یا خیر؟
هم‌چنین در شعری كه آقای محمّد بیابانی در فضای اربعین، در جایگاه زبان حال حضرت زینب(س) سروده بودند:
«بگیر جان مرا بر همین تراب، حسین!
كه جان بگیرم از این لطف بی‌حساب، حسین!»
واژه‌ی «تراب» در مطلع باید ماهیچه‌دارتر شود و خوب است در آغازینه‌ی غزل كلمات پُر و پیمان‌تری استفاده شود. و در بیت دیگر:
«نه نای ماندن دارم، نه پای برگشتن
مخواه این‌که بمانم در این عذاب، حسین!»
در مصرع اوّل سكته‌ای كه اتّفاق افتاده است بسیار مقبول و ملیح است؛ چون به اقتضای معنی شعر به کار رفته است. امّا در استفاده از كلمه‌ی «عذاب» خوب است تأمّل بیشتری صورت بگیرد.
شأن ائمه و پیشوایان دین هرگز عذاب نیست. این واژه در حوزه شعر آیینی و برای و به نام ائمه که سلام خدای و فرشتگان بر جان و روانشان باد، مناسبت موضوعی و موضعی ندارد.

 

نظرات

ارسال نظرات

وارد کردن نام و نام خانوادگی و پست الکترونیک اجباری می باشد.*

*