انجمن شاعران اهل بیت علیهما سلام
نقد کتاب

سلسله نشست‌های نقد و بررسی کتاب

نقد کتاب "سر به مهر" اثر حسنا محمد زاده

بخش اول

مرتضی امیری اسفندقه:


ما پیش تر شعر آیینی به معنای امروز در ایران نداشتیم. شعر عاشقانه و انواع مضامین حضور داشتند اما شعر آیینی به معنای امروز وجود نداشت.

من خیلی زبانم باز تر این اینهاست ولی در این مقوله متبرک و رفیع می لنگم، برای اینکه  واقعاً می بینم:

حافظ نه حد ماست چونین لاف ها زدن

پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم

اما به هر صورت هر واژه ای نمی تواند وارد حوزه شعر آیینی بشود، اگر هم قرار است وارد شعر آیینی بشود باید دقت شود که واژه اگر واژه ی سابقه داری است، اگر تصویر سابقه داری است باید ابتدا شسته و پاکیزه شود، باید طیّب و طاهر شود. این بایدها باید حکمی نیست بلکه باید بایسته و شایسته است. یک نفر مثل حافظ واژه ی رند را (که قبل از او معنای بدی داشته است)، وارد شعر می کند و این واژه را می شوید و توبه می دهد، به قول گفتنی طیب و طاهرش می کند و بعد کنار دیگر واژگان می نشاندش:

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

بنده همواره فکر میکنم که دیوان حافظ فقط دیوان غزل نیست، بلکه یک بخش هایی از اخلاق و آداب قبل از خودش را اصلاح کرده است. مثلاً سعدی خطاب به معشوق  و محبوب خودش می گوید:

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی شود مارا

حافظ اما این لحن را نمی پسندد، این اخلاق را نمی پسندد که یک نفر روبروی معشوق یا معبود بایستد و بگوید اگر تو اینجوری هستی ما هم اینگونه هستیم! برای همین وقتی به استقبال این غزل سعدی می رود اینچنین می گوید:

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

مرام حافظ می گوید اولاً عاشق کی هست که بخواهد رودرروی محبوب بایستد و حرف بزند! دوماً یک واسطه انتخاب می کند به نام (صبا) که لطف داشته باشد و به نرمی بگوید:

که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

 

(ما)ی سعدی خیلی در خود ما و من دارد:

فراغت از تو میسّر نمی شود (ما را)

 

ولی (ما)ی حافظ خیلی مظلوم است:

که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

 

این (ما) در کوه و بیابان رهاست ولی (ما)ی سعدی ماشاالله چند من است! انگار حافظ خواسته است این نگاه را اصلاح کند، فرهنگش هم همین بوده اتفاقاً:

 

صبح دم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن،که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

 

برای همین به این بیت می شود خرده گرفت:

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی شود ما را

اینجا شاعر می خواهد بگوید دلم برایت تنگ است یا دارد عرض اندام می کند!؟ (ما آنی نیستیم که... اگر تو این هستی)، اما حافظ خیلی مظلوم، خیلی حرمت داری می کند. در جای دیگر هم همین حال را دارد. مثلاً وقتی که می خواهد به پادشاه پیامی برساند:

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

یعنی باز مستقیم سخن نمی گوید بلکه می گوید: به بندگان و همراهان سلطان چه کسی خبر می دهد که که به شکر اینکه پادشاه هستی، گدا را فراموش مکن! در جایی دیگر می گوید:

اشک آلوده ی ما گر چه روان است ولی

به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم

می گوید حتی این اشک نمی تواند پیک من بشود و خبر مرا برای او ببرد! باید یک آدم پاک نهادی این کار را انجام دهد. در صورتی که از اشک پاک تر هم  مگر داریم؟ ولی می گوید درآن محضر ناب اشک هم آلوده به حساب می آید.

سخن بنده کمترین این است که برابر معشوق باید ادب را رعایت بکنیم. سعدی (علی الله مقامه)، بدی سعدی را نمی گویم ها! بنده کی باشم که بدی اش را بگویم. فقط با یک نگاه تطبیقی انگار حافظ کلام را تصحیح کرده است.

سعدی می گوید:

فحش از دهن تو طیبّات است

اما حافظ انگار در کلمه ی (فحش) یک بی تربیتی دیده است، برای همین می گوید:

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه ای چند بیامیز به دشنامی چند

(فحش) یعنی چه! فحش بد است واقعاً، حافظ این واژه را نپسندیده و به جایش واژه ی (دشنام) را آورده است. خود حافظ البته می گوید من سخن گفتن را از سعدی آموخته ام:

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

یار شیرین سخن نادره گفتار من است

که می گویند (نادره گفتار) لقب سعدی بوده است و استاد بهار هم به این نکته اشاره کرده است.

سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست

یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست

یا چو بستان و گلستان  تو گلزاری هست

هیچم ار نیست تمنای توام باری هست!

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست

به هر حال خود حافظ می گوید که استادش سعدی است اما این لحن را نپسندیده  و این هم تصوّر و توهم بنده است. تخیل بنده است نه تأمل و توجه! انقدری هست که فکر می کنم که این لحن معصوم تره و این لحن نه!

در باب سخن گفتن با معصومین هم حتماً فرد باید این رعایت را مدنظر داشته باشد ، بایسته این است که هم روساخت و هم زیرساخت زبان پارسی رعایت شود.

هر تصویری مثل تصاویر سابقه دار ادبیات، به مجرد وارد شدن به حوزه شعرآیینی لرزوماً پاک نمی شود، البته هر کسی در حلقه سینه زنی قرار می گیرد واقعاً یک طهارتی پیدا می کند اما بهتر این است که از همان ابتدا آدم با طهارت وارد این محفل بشود.

پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

خوب چه بهتر که واژگان با طهارت وارد این عرصه شوند نه اینکه واژگان همینطوری بی محابا استفاده شوند. این گونه دیگر درّ دری نیستند بلکه دری وری اند! نگوییم حالا استفاده کنیم خودش درست می شود! درست این است که واژه ها در این عرصه طهارت داشته باشند و بعد وارد شعر آیینی بشوند. منظور بنده از طهارت، واژه ی (طهارت) را مجبورم به کار ببرم چون بهترین واژه برای این حوزه است.

چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی ست

نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

استاد کمال درباره این بیت می گفتند که چندین خانه در این بیت هست، کعبه یک خانه است، بتخانه یک خانه است، خود خانه یک خانه است، بیت هم خودش به معنای خانه است. می گفتند بیتی اهل بیتی است! خصوصاً اینکه عصمت و طهارت در آن نیز ذکر شده است. این را به این معنا می گویم وگرنه معنای طهارت در مواضع دیگر، دیگر است:

از واجب و ممکن علما باخبرند

از این باب می گویم که واژه ها باید  طهارت داشته باشند تا وارد حوزه ی ادبیات آیینی بشوند و یکی از وظایف شاعران آیینی این است که بگردند و واژگان با طهارت را استفاده کنند.

ما خیلی واژه های سابقه دار داریم، حرف سابقه دار، ترکیب سابقه دار، همه ی اینها آیا می توانند در حوزه ی ادبیات آیینی بیایند؟

باید اداره تشخیص هویت طبع شاعر بگردد و این واژه هایی که آلوده شدند، مجرم شدند، واژه هایی که یک خلافی از آنها سر زده است را پیدا کند، واژه ها که محکوم به اعدام و حبس ابد نیستند! شاعر می تواند آنها را آزاد کند، پاکیزه شان کند. یکی از وظایف شاعر آیینی به نظر بنده همین است.

بعد هم یک سوال، به نظرتان از نظر محتوا می توان در شعر آیینی تا کجا ورود کرد؟!

اگر بنده تا اینجا مستقیم راجع به کتاب ننوشتم، با خودم گفتم ابتدا در حد و اندازه ی فهمم یک صحبت کلی راجع به ادبیات آیینی بگویم و بعد اگر فرصت شد، درباره شعر خانم محمدزاده مطالبی را بگویم.

این مطالبی که عرض شد باور بنده است و حکم بنده نیست، می تواند نقد بشود و بگویید اینگونه نیست!

واقعاً ما تا کجا می توانیم در حوزه محتوا، به اندرونی اهل بیت، به خلوت اهل بیت علیهم السلام نزدیک شویم؟ تا کجا اجازه داریم . آیا شاعر این اجازه را تعیین می کند؟ عاطفه این اجازه را تعیین می کند؟ آیا می توان به دلیل اینکه حالا چون در واقع عاشق حضرت ختمی مرتبت هستیم بگوییم که:

(با تو قراری دارم، امیدوارم که بدقولی نکنی! و بیای... !)

آیا می توانیم اینگونه بگوییم؟ که در بعضی از شعرها عین این مضمون را دیده ام. به امام زمان (عج) در شعری گفته بودند که:

(دیگه زیر قولت نزن بیا! هفته دیگه زیر قولت نزن!)

این چه مضمونی است! اصلاً این گمان در باب امام زمان (عج) نمی رود، این بزرگواران اصلاً بدقول نیستند، انتظار کشیدن و نیامدن یک چیز دیگر است این که تو (بد قولی) یک چیز دیگر! این گمان به هیچ عنوان در باب این خانواده نمی رود.

بنده با باور معلمی خودم می گویم، فکر می کنم که اگر گسی هم بخواهد این را بگوید انقدر باید سوزناک باشد، اینقدر باید صمیمی باشد، اینقدر باید دردمندانه باشد که زهر (بدقولی) اش گرفته شود و الّا شاید پدر من بدقولی بکند (خاک بر پدرم خوش باد) امّا حضرت موعود بدقول نیستند!

طرف آمده است، شدت انتظارش را نشان بدهد اینگونه حرف بی ربط تحویل داده است! این را حتی آدم به معشوق مجاز هم خوب نیست بگوید! اگر قرار است به معشوق مجاز هم بگوید با احتیاط باید بگوید. باید عیب جویی نکند. من دیدم اینهایی را که می گویم. معلم هستم آخر، گفت:

معلم ادبیات از سنگ مزار خودش هم غلط املایی می گیرد!

یا آیا ما می توانیم ویژگی های جسمانی حضرات را به صورت خیلی مادی بیان کنیم!

در باب حضرت اباالفضل العباس (سلام الله علیه) قریب به این مضمون گفته بودند که:

دکمه ی پیراهنت باز بود...

آیا یک شاعر این جرأت و اجازه را دارد که تا دکمه ی پیراهن حضرت عباس (علیه السلام) پیش برود!؟

اگر این جرأت را دارد چگونه می شود پذیرفت، چگونه می شود آن شعر مؤدب باشد؟ چقدر می تواند مؤدب باشد؟ من خودم فکر می کنم اگر قرار باشد از دکمه ی پیراهن مادرم صحبت کنم اصلاً خجالت می کشم، اصلاً من چه کار به این حرف دارم، اصلاً به هیچ عنوان!

حتی این خواننده های کوچه بازاری وقتی می خواستند راجع به مادر شعر بخوانند، ادب خاصی را رعایت می کردند. نزاکت داشتند. قلدرمآب بودند ولی چون ترانه درباره مادر بود، کودک می شدند، انقدر سرشان پایین بود، در این مجال چون محفل شعرآیینی است از مثال زدن پرهیز می کنم. غرض اینکه حتی یک ترانه کوچه بازاری وقتی می خواهد درباره مادر صحبت کند مراقب است که ادب را فرو نگذارد! چطور می توان راجع به ام ابیها سلام الله علیها یک نفر شعر بگوید و به بهانه ی (زبان انس) هر چه دلش می خواهد بگوید! زبان انس سرشار از ادب است. نمی توان به بها یا بهانه ی زبان انس در باب سخن گفتن از یکی از معصومین ادب را فرو نهاد، ادب را ندیده گرفت. اگر هر جایی شاعر بودن و شاعری بر ادب غلبه کند یعنی طرف بیشتر شاعر باشد تا ادیب؛ اما اینجا در شعر آیینی در اصل باید ادب بر شاعری غلبه داشته باشد. ضمن اینکه اصلاً شاعر پارسای پارسی کلاً ادیب است، نظامی می گوید:

عقل درآمد که طلب کردمش

ترک ادب بود، ادب کردمش

این جای سوال است که واقعاً ما تا کجا می توانیم از باب محتوا وارد شویم، حالا یک نفر ممکن است بگوید یعنی می خواهید بگویید اصلاً وارد محتوا نشویم! چرا، شعر است و محتوایش، همه اش محتواست امّا آن محتوا باید سرشار از ادب باشد، سرشار از نزاکت باشد. بارها عرض کردم که هیچ کدام از ائمه زبانم لال سوژه ی شعر ما نیستند، در هستی هیچ چیز سوژه ی شاعر نیست، حالا اگر یک نفر می خواهد دریا را سوژه ی شعر خودش کند، آن را دیگر خودش می داند اما دریا به خودی خود سوژه نیست. ائمه که جای خود دارند! از جناس استفاده کردم، سوداستفاده کردم نه سوء استفاده! و گفتم این بزرگواران سوره هستند و باید تلاوت شوند، سوژه نیستند .

برسیم به اسم زیبای مجموعه (سر به مهر)، اما به نظرم تصویری که روی جلد کتاب است، نگاهداری این کتاب را دشوار می کند. چرا؟ چون ما از بچگی دو چیز را طاقت نداشتیم روی زمین ببینیم، یکی نان و دیگر اسم امامان را. این باور ایرانی مسلمان است و ربطی به دوران خردسالی و غیرخردسالی ندارد. به هر حال در طرح جلد نام پنج تن هم هست و خیلی هم زیباست اما مراقبت لازم دارد و در هر کتابخانه ای که باشد باید یک جای ویژه ای برایش در نظر داشت. نام کتاب نام زیبایی است:

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

این راز سر به مهر به عالم ثمر شود

نمی دانم شاعر نظرش به بیت حافظ بوده است یا نه، ولی به هر روی نام کتاب آن بیت را به یاد ما می آورد، مثل نام فیلم روز (واقعه):

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید

که قبلش در شعر حافظ آمده است.

نکته ای که در باب شعر خانم محمدزاده به نظرم می آید بحثی است که کمتر درباره آن صحبت می شود، آن هم این است که ما برای گریه کردن به مصائب آل الله، لنگ روضه نیستیم! این به معنی بی نیازی نیست ها! یعنی حتماً روضه ای نباید باشد تا دل انسان متوجه باشد و گریه کند! بارها برای خود بنده پیش آمده، ناگهان در خیابان می شنوی:

مادر! حسین! تنها نری ها...

ما از همین گریه مان می گیرد ، همین جمله برای ما حالت روضه دارد.

ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم

و اصلاً امورات باطنی و ظاهری مان با این مصیبت می گذرد، اگر این مصیبت را نداشته باشیم اصلاً زندگی بر ما تلخ خواهد شد. دیگر اینکه اگر واقعاً قرار است روضه ای هم گفته شود که شعر آیینی ناگزیر وارد این حوزه می شود، یعنی شاعر وارد حوزه ی روضه می شود، باید به ساختار خیلی بیشتر توجه کند.

در این مجموعه تنوع اوزان چشمگیر است، طبع سرکار خانم محمدزاده فقط در بحر رمل شنا نکرده است، بحر مجتث دارد، بحر مضارع دارد، بحور قلیل الاستعمال دارد، اگر چه بعد از بیدل این بحور از غربت بیرون آمدند:

چه بُود سر و کار غلط سبقان، در علم و عمل به فسانه زدن

می دانید که:

هر که دارد امانتی موجود

فاعلاتن مفاعلن فعلن

این بحر خفیف است! اما :

دل سراپرده ی محبت اوست

دیده آیینه دار طلعت اوست

این نیز بحر خفیف است اما آن را نمی شود در بحرش رفت ولی این را باید در بحرش رفت!

هر دو بحر خفیف هستند اما هر دو خائف نیستند. بیت حافظ است که بحرش واقعاً خفیف است، چرا چون ملودی را بهتر درک کرده است، در بحرش فرو رفته اما دیگری نتوانسته توی بحر برود، چهارتا واژه را فقط کنار هم آوردند! کدام متنی هست که بحر نداشته باشد؟ همه ی زبان پارسی وزن دارد:

دماوند: فعولن

از کوه های دماوند: مستفعلٌ فاعلاتن

بانک ملی: فاعلاتن

از کجا بگویم که وزن نداشته باشد!؟

تالار پذیرایی قصر گل ها...

دوستی به من زنگ زد و گفت طوماری از سخنان طبیعی در وزن پیدا کردم، گفتم اگر:

بخواهید بگردید تمامی ندارد

به طور کلی زبان فارسی ملودی دارد آهنگ دارد اما کشف ظرایف و دقایق آن کار شاعر است که شعر آیینی نباید از این مسئله غافل شود.

 


ادامه دارد .......

نظرات

ارسال نظرات

وارد کردن نام و نام خانوادگی و پست الکترونیک اجباری می باشد.*

*