انجمن شاعران اهل بیت علیهما سلام
مصاحبه با مرحوم حبیب الله چایچیان - بخش دوم

تاریخ شفاهی

مصاحبه با مرحوم حبیب الله چایچیان - بخش دوم

گفتگویی پیرامون زندگینامه و شعر مرحوم حسان

حاج آقا یه سوال دیگه .... در کتاب  فاطمه الزهرا سلام الله علیها نوارها به جز آقای علامه امینی و آقای دستمالچی کسی دیگه ای هم بود؟

من بودم با یکی دونفر از عزیزانی که مورد وثوق ایشون بودن. یعنی نزدیکان، فامیل ودوستان نبودن 

حاج آقا چقدر طول کشید تا کتاب فاطمه الزهرا سلام الله علیها آماده شد ؟

خیلی طول کشید برای اینکه دقت می خواست. من یکی از روایت هاشو بخونم متوجه میشی که چقد مشکل هست. بعد نوارها رو دراختیار هیچ کس قرار نمیداد. از ترس اینکه اینا به اون نحوی که باید، منتشر نشه. چون علامه امینی وقتی که صحبت میکرد من بودم، علامه امینی بود، و دونفر دیگه که از همکارای علامه بودن. چهار یا پنج نفر بودیم. یه نوار از این ریلی های بزرگ بود میذاشتیم ضبط میکرد. و مشکلش این بود که در اون میون بچه ها میومدن. یعنی همین احمد آقا و محمدآقا کوچیک بودن. میومدن شیرین زبونی میکردن. علامه امینی رو حساب اون عشق پدری بغلشون میکردن. با اینها صحبت میکردن،می بوسیدن. اینا ضبط میشد در اون موقع ضبط رو قطع نمیکرد.که اگر خدایی نکرده به فکر بعضیا می افتاد که نوارها رو پخش کنن لطمه خیلی شدیدی به موقعیت علامه امینی میخورد. یعنی در اینجا لطف خدایی بود که ما اینا رو نگه داشتیم تا اینجور پخش نشه. چون اگر اینو در این طرف دنیا یا اون طرف کره زمین یکی میشنید میگفت: بابا این چه عالمی بوده که نمیدونه منبر میرفته، وسط منبر بچه هاشو بغل میگرفته، بازی میکرده. اینا خیلی لطمه میزد.

حاج آقا این نوارا دست شما هست ؟

دست خود آقای دستمالچی بود. به منم نداد. به علامه امینی هم نداد. علامه امینی میگفت نوارها رو بده، من یه مرور بکنم، میگفت: حضرت آقای امینی نوار ها مال منه، حرف مال شماست، حرف های که زدید مال شماست، من نمیخوام نوار بدم. در هر حال به هیچ کس نوارها رو نداد. اما بعد وقتی این طوری شد من شب تو خواب دیدم که این طور به من ماموریت داد.  من تلفن کردم آقا دستمالچی. ایشون گفت: تصادفاً من که امروز تصمیم گرفتم این نوارها پیاده بشه شما این خواب رو دیدین. یعنی اجازشو از علامه امینی گرفتین. بعد اجازه از علامه امینی صادر شد و در وصیت نامه علامه امینی به آقای دستمالچی یه اختیاراتی داده بود که میتونست این کارو انجام بده. 

حاج آقا ، آقای دستمالچی تو مجالس چه طور بودن؟ شرکت میکردن؟ نمیکردن؟ چه طوری بود؟ 

ایشون در مورد دوست داشتن چهارده معصوم علیهم السلام یه فرد کم نظیری بودن. یعنی وقتی که محرم نزدیک میشد، تقریبا تمام اعلامیه ها رو جمع میکرد. بعد میومد میگفت: حسان اینارو حداقل یه بار باید بریم. چون نمیدونم به کدوم یکی توجه حضرت زهرا سلام الله علیها بیشتر هست. من الان اینو بگم: شایدباور نکنید. چون باور کردنی نیست. من در ماه رمضان وقتی که ایشون زنده بود هیچ سحری رو اینجوری نشد که تو خونه ام بشینم و وقت سحر بشه سحری بخورم. 
بعد از ایشون نه دیگه.... ممکن نشد. ایشون درست قبل از ماه رمضان میومد مارو به یکی از این هیئتا میبرد. این اعلامیه هایی که جمع کرده بود؛ میبرد اونجا. توسلمونو میکردیم و سحر نشده مارو به منزلمون میرسوند که با خانواده سحری رو میخوردیم. یعنی از لحاظ علاقه یه آدم کم نظیر وشاید در نوع خود بی نظیر بود.

حاج آقا همون مشهد زندگی میکرد ؟ 

نه ایشون در تهران یک دست و یک پا یعنی نصف بدنش لمس شد. چون من هم از لحاظ فامیلی و هم دوستی بهش نزدیک بودم به این حساب همیشه باهم بودیم. در تهران که بود بعد به اینجور مجالس که میرفت، به ایشون تلفن میکردن و میگفتن: با حسان بیاید. هیئتای آذری و فارسی میرفتیم. مشهد رفتنش از وقتی شد که ایشون یه طرف بدنش لمس شد. ایشون رفت مشهد و گفت: شفامو میگیرم. رفتن اونجا و در هتل یه اتاق سالیانه گرفتن. هرروز مشرف میشد. جالب این بود که کار ایشون این بود که دم در پائین پای حرم مینشست. دستشو دراز میکرد به حضرت  و گریه میکرد. جالب این بود که در یکی از شب ها یه دو زاری کف دستش گذاشتن. در هر حال این جوری بود. یک شخصیت غیر عادی بود. دیگه یه عاشق عارف غیر عادی بود. و اینم یه نعمت غیر عادی بود برای من که خدا ایشون و علامه امینی رو در مسیر زندگی من قرار داد و اینا در زندگی من خیلی موثر بودن.

حاج آقا از دوستان و نزدیکان ایشون کسی هستن که در قید حیات باشن ؟ نه 

آقای دانشمند که دوست ایشون بودن هستن ؟ بله ایشون هستن بازار حجره دارن 

خود آقای دستمالچی شغلشون چی بود ؟

شغل ثابتش، دستمال چی بود، یعنی شغل اجدادیش در این رشته ای بود که به دستمال چی معروف شد بود ولی خود ایشون، که من در بازار باهاش همکاری میکردم و حسابدارش بودم، بسته بندی چای بود.

حاج آقا ایشون خیلی سال قبل تر از شما با آقای امینی آشنا شده بودن دیگه ؟ 

یقینا آقای دستمالچی سابقش از من بیشتر بود. از این لحاظ عرض میکنم آقای دستمالچی کارگشای جنبه های مادی علامه امینی بود و کارگشای کتابخانه ای علامه امینی، که در تاسیس کردن کتب خطی دنبال اون کتابا بود که نمونه اش رو یک بار گفتم که در هر حال زحمتی که آقای دستمالچی کشید کمتر کسی کشیده. آقای دانشمند در ضبط برنامه های آقای دستمالچی میخواست کمک کند. نه تنها برای آقای امینی، ایشون دوست داشت برنامه های مذهبی ترکی ، فارسی و توسل هایی که داغ هست ضبط میشد، شخصا میخواست گوش بکنه. اون ضبط صوت بزرگه رو میبردیم این طرف اون طرف. البته آقای دانشمند تو بازار کارشون تجارت فرش هست. 

حاج آقا برای آقای دستمالچی شعر گفته بودید یا نه ؟ 

من برای آقای امینی گفتم. تنها اون نبود. یکی از کاروانی ها میرفت به نجف، گفتم سر قبر آقای امینی میری سلام منو برسون. گفت من خیلی میرم ولی ایرانیا توجه ندارن مقبرشون کجاست.
گفتم چرا ؟ میگه برای اینکه علامتی نداره که نشون بده ایشون در کتابخانه دفن شدن. کتابخانه ای که ایشون براش خیلی زحمت کشید. یعنی من گمان میکنم که اگر این زحماتشون نبود هنوز علامه امینی زنده بود. یعنی فوق طاقت، یکیش این بود میگفت در هندوستان وارد یه کتابخونه شدیم. کتابخونه خیلی عظیم، دیدم من اینجا خیلی کار دارم. اون متصدیشو صدا کردم گفتم آقا من چقد میتونم اینجا بشینم ؟ گفت بشنیند یک ساعت بشنید، دو ساعت بشینید. اون خیال کرد یه آدم عادی میخواد بشینه، گفتم این جوری نه، من میخوام کتابخونه در اختیار من باشه. هرکتابی رو میخوام یه نگاه کنم. یه قدری فکرکرد. بعد که علامه امینی خودشو معرفی کرده بود گفت: حضرت عالی میتونید کلید بگیرید از من، هر روز ساعت شش بعد ظهر اینجا تعطیل میشه صبح ساعت شش بیام بگیرم ، بسه دیگه؟ گفته بود چاره چیه . علامه میگفت در یکی از این شبها در هندوستان یکی از این کتابخونه ها بی اندازه گرم بود. در هر حال میگفت نصف شب گذشته بود ، داشتم یه کتابی رو مطالعه میکردم. مال اهل سنت بود و خیلی مهم. در مدح اهل بیت علیهم السلام بود، فتوکپی هم نبود، میگفت نمیدونستم چیکار کنم، یه مقدار می نوشتم ، یه مقدار می خوندم. می گفت خیلی ناراحت شدم. هوا بی اندازه گرم بود. میگفت همین طوری رو زمین عادت داشتم میشستم کتابو باز میکردم. همین طور نشسته بودم دیدم زیر پام خیس شد. وحشت کردم. گفتم کتابخونه به این عظمت حتما لوله هاش ترکیده و الان کتابخونه رو آب میگیره،گفتم چیکار کنم چیکار نکنم؟ دستمو گذاشتم رو اون قسمت خیسی ببینم از کجا میاد. همین طور دستمو گذاشتم دیدم یه کم دور شدم خشک شد. از این ور خشک شد از اون ور خشک شد. فهیمدم همش عرق منه از بس که دولا  رو زمین نشستم مطالعه کردم از شدت گرما این قدر عرق ریختم که فرش کتابخونه خیس شده. خلاصه که علامه امینیه دیگه.
آقای دانشمند هم زحمت در ضبط میکشید. مثلا آقای دستمالچی تعداد خیلی زیادی نوار داشت یکیش علامه امینی بود . اون دوست داشت از هر عالمی، از هر دانشمندی، از هر شاعری، از هر مداحی نواری داشته باشه. عشقش این بود دیگه. نمیدونم بعد از اونم چی شد . فرزند نداشت .

حاج آقا کتابخونه رو که علامه امینی تاسیس میکرد شما نجف بودید ؟  نخیر 

کتابخونه رو خودتون دیدین؟ 

کتابخونشو ندیدم ولی وصفشو شنیدم. در همون کتابخونه هم دفن شدن. انشاالله تشریف ببرید ببینید. این بساطتون رو هم ببرین اونجا. اشتباهی آوردید اینجا
 اون شعری که برای پرچم گفتین و دفعه قبلی برای من خوندین و من هم دادم زدن سر کوچه، یادتون هست ؟ 
خیلی کوچیکه ولی الحمدالله موثر بود  
یکیش اینه مثلا علامه امینی تشریف برده بودن یه مسافرتی. بعد که اومدن من این شعرو تو راه گفته بودم. علامه منو صدا کرد. گفت من تو رو از این عاقل تر میدونستم. گفتم قربان من کار بدی نکردم. گفت عوض اینکه فکر تو صرف این بکنی که منو مدح کنی، علی علیه السلام رو مدح میکردی نفعت بیشتر بود.
خداست یار علی و علی‌ست یار امینی 
چو بوده خدمت مولا همیشه کار امینی
ز کار او نه همین شیعه مفتخر بود امروز
که فخر علم جهان است شاهکار امینی
زالغدیر عیان شد که از عنایت یزدان
علی نهاده علومی در اختیار امینی
گذشت یکه و تنها زعرض و طول زمان‌ها
زمانه شد متحیر زابتکار امینی
زهمتش شده برپا کتابخانه مولا
فراهم آمده گنجی زاعتبار امینی
گرفت مرغ زمان را اسیر قید مکان کرد
علوم گرد هم آمد زپشتکار امینی
به باغ عشقُ ولایت اگرچه کمترم از خار
ولی سایه‌ نشین گشته‌ام کنار امینی
حسان به گلشن جنت چگونه ره ندهندم
که باشد این دل شوریده دوستدار امینی 
(بعد اینو رو پرچم نوشتن که کتابخونه رو معرفی کنن و از طریق این شعر مردم متوجه بشن علامه در کتابخانه دفن شدن) 

ای با غبان نهال گلی را که کاشتی
آخر چه شد که بی کس و تنها گذاشتی
پروردی اش به خون دل و رنج بی شمار
در باغ علم تازه گلی را که کاشتی
ای باغبان چه شد که رها کرده ای به خویش
 آن گلبنی که با دل و جان دوست داشتی
بردار سر ز خاک که پژمرده می شود
آن گل که بس عزیزتر از دیده داشتی 
رفتی و یادبود تو از دل نمی رود
 رفتی و داغ بر دل خونین گذاشتی 
در لوح یادگار بزرگان علم دین
 آثار خویش با خط زرین نگاشتی 
گفتار وصف تو باشد نشانه ای
 از همت و مقام بلندی که داشتی 
باجان و دل به لطف خدا حفظ می کنیم
 آن گنج دانشی که تو باقی گذاشتی 
خواهد حسان هر آنکه زلطف خدا امان
 با دشمنان دین نکند هرگز آشتی 

ادامه دارد .....

نظرات

ارسال نظرات

وارد کردن نام و نام خانوادگی و پست الکترونیک اجباری می باشد.*

*