انجمن شاعران اهل بیت علیهما سلام
مصاحبه با مرحوم حبیب الله چایچیان - بخش سوم

تاریخ شفاهی

مصاحبه با مرحوم حبیب الله چایچیان - بخش سوم

گفتگویی پیرامون زندگی و شعر مرحوم حسان

چاپ کتاب ها یه خاطره ای زیبا داره. اینا صد صفحه میشد چاپ میکردم. گلهای پرپر، خزان گلریز، باغستان عشق، سایه های غم. این که چاپ شد مادرم با خواهرم زندگی می کرد. سوار شدم رفتم شمیران. یه دونه کتاب توکیفم گذاشته بودم که بهشون تقدیم کنم. مادرم سید اولاد پیغمبر بود. میدونستم نتیجه ی دعای ایشون، شیر ایشون و معنویت ایشون بوده.
چون همه اش راجع به نظم و نثر هست ، نثراشم خیلی جالب هست. خیلی عجیب هست. لذا اگه این همین طوری تجدید چاپ بشه خوبه وگرنه از بین میره .

یعنی نگران نثرش هستید که ازبین بره ؟

بله چون شعراش توی دیوان ها هست. این دوبار چاپ شده ، ولی این کمه دیگه حالا نایاب هست. مقصودم اینه این کتاب تو کیفم بود. بعد مادرم گفت: خواب دیدم. یه دفعه زد زیر گریه. گفتش دیشب یه خواب عجیبی دیدم منقلب شدم ، به خاطر این بودکه گریه کردم. گفتم: چه خوابی دیدی؟ گفت دیدم مثل هلکوپتر یا هواپیما اومدن اوراق پخش کردن. دیدی رو هوا اوراق پخش میکنن حالت کاغذ چپ و راست میشه مستقیم میاد رو زمین . منم صبر کردم یه دونه از این ورق ها اومد پائین. یکیشون هم پیش من افتاد. دیدم نوشته: گل های پرپر. برداشتم فهیدم که مال تو هست. بعد منم کیفمو باز کردم به مادرم گفتم: اینم یه ورقه اش. خدا رحمتش کنه. من یقین دارم که این سه جلد دیوانی که دارم اثر لطف خدا و چهارده معصوم و در درجه ای بعد اثر شیر پاک، قلب پاک، محبت بی پایان مادرم بود. .

حاج آقا علامه امینی که تهران میومدن خونه آقای دستمال چی میرفتن ؟

نه مقید نبودن که به خونه ی آقای دستمال چی برن. ولی همون به محض ورود اطلاع میداد به آقای دستمال چی ایشون اومده ، بعد آقای دستمال چی به محض اطلاع به من اطلاع میدادن. جمعه ها یه اجتماعی میشد، خیلی خواهش کردن که علامه امینی در تهران منبر بره، علامه امینی بر اساس همون دید وسیعش گفت : من منبر نمیرم ، گفت: اگه من منبر برم، میشه منبر علامه امینی ، ولی یه عیب بزرگ داره که شما متوجه نیستید و به فکر کسیم نمیرسه. گفت: وقتی که من منبر برم تمام هیئتا تعطیل میشه ، هیتای قرانی، هیتای حسینی همه تعطیل میشه. چون همه عادت کردن جمعه ها بیان پای سخنرانی من. بعد که من رفتم فکر میکنن کار تموم شد. ولی این طور نیست من نمیرم . بالاخره با اصرار گفتن منزل یکی از دوستان ما که فوت کرده و فرش فروش بوده و خونه اش خیلی بزرگ بود گنجایش خیلی جمعیت داشت. گفت حالا من یه جمعه منبر میرم اشکالی نداره، ولی نه اینکه بخوام مرتب برم. خلاف برنامه منه. بالاخره ایشون منبر رفتنو طبق معمول منم احضار شدم. علامه امینی بالای منبر آقای دستمال چی پهلوی منبر مراقب و مجری. مثل همیشه منم وایساده بودم. بالاخره آقای امینی رفتن منبر ولی با اون شرط که منحصر به فرد باشه. تصادفا ایشون بالای منبر، بحث داغی راجع به حضرت علی علیه السلام داشتن. یه نوشته بهش دادم که حضرت آقای امینی یه نویسنده از دانشگاه الازهر مصر اومده رفته مشهد زیارت کرده برگشته از تهران بره مصر. فهمیده شما تهران هستید اومده شما را ببینه. آقای امینی هیچ موقع این کارو نمیکرد، ولی وسط سخنرانی گفت: من سخنم رو قطع میکنم این بیاد با من مصاحبه کنه که میخواد بره. همین طوری هم شد. صلوات فرستادن و راه باز کردن.اون دانشمند (حیف که اسمش یادم نیست) اومدن. این دوتا هم دیگه رو که دیدن آقای امینی با اون لحن دلنشینش گفت: باریکلا به زهرا سلام الله علیها پناه بردی. سنی بود دیگه. دانشمند میگفت و مردم اشک میریختن. بعد گفته بود من یه شعری راجع به حضرت رضا علیه السلام گفتم. خواستم برم پیش حضرت رضا علیه السلام بخونم که رفتم و خوندم. علامه گفت همونو بخون. شروع کرد به شعر خوندن. دیگه باید زمان برگرده شما اون جلسه رو ببینی. بهشت به پاش نمیرسه. زائر حضرت رضا علیه السلام رفته حرم. بعد هم عرض ادب کرده. بعد که ایشون شعرشو خوند. علامه امینی طبق عادت همیشگی گفت حسان توام شعرتو بخون. من بیچاره ی نا امید حافظه که ندارم، دفترم هم همراهم نبود، ببین چه حالی میشه آدم. بلندگو هم مثل نماز جمعه تهران همه جا بود. حالا یواشکی میگم حضرت آقای امینی قربونت برم دورت بگردم من دفترم همراهم نیست. اصلا مثل اینکه حرفای منو نمیشنوه. متوسل شدم. آخر سر هم حضرت رضا علیه السلام امداد کرد. گفتم حضرت آقای امینی دیشب من یه شعری در مورد حضرت رضا علیه السلام گفتم. تصادفا کامل نیست. گفت: جونت دربیاد همونو میگم. ولی قشنگه. گاهی اوقات فحش قشنگ تر از حرف زدن هست. منم شروع کردم اونو خوندن:

حاجتم بود حج بیت الله         قسمتم شد طواف کرببلا

اونو که خوندم این دانشمند مصری از منبر پایین اومد. من پائین وایساده بودم. گفت چیکار کردی. گفتم هیچی شعری که دیشب گفته بودم رو خوندم.گفت متوجه نشدی بیت به بیت شعر منو ترجمه به فارسی کردی. خدای من شاهد است که بازگو کردن این جور مطالب اجر آدم رو میبره. یه کتک هم آخرسر میزنن. شما هم میگی باریکلا..... این جور مطالب خیلی زیباست ولی این ضرر هم داره .

بعد حاج آقا یادتون هست علامه امینی دستوری به شما بدن درباره شعر و شاعران؟

بله یادم میاد در تولد حضرت علی علیه السلام بود. ایشون فرمود که حسان راجع به تولد علی علیه السلام در بیت الله شعرگفتی؟ گفتم چند بیتی در بعضی شعرهام هست. ایشون گفت این کافی نیست . برای هر شاعر مذهبی واجبه که یه شعر مستقل برای تولد علی علیه السلام در بیت الله بگه. اون شعر کوتاه (مال بیت الله) به دستور ایشون بود .

حاج آقا دوستان خواهش میکنن که، اگه یه  باردیگه براتون ممکنه اون اتفاقی که آقای امینی با آقای دستمال چی اون چهار جلد کتابو پیدا میکنن رو یه بار دیگه تعریف کنید؟

من حافظه ندارم، ولی این یادمه که یکی از تجار بزرگ و ثروتمند برای معالجه و بیماریش خارج میرفت. طوری بود که خطرناک بود، ایشون که میخواست بره مسافرت به آقای دستمال چی تلفن زد و گفت: من چهار یا پنج تا کتاب دارم شاید منحصر به فرد باشه. اینو به شما میسپارم اینا رو خیلی محافظت کن. اگه من رفتم معالجه و نشد برگردم یا یه طوری شدم، این چهار پنج جلدو به علامه امینی بده. ایشون که رفت بعد از مدتی تلفن کرد گفت: چهار پنج جلد کتاب آماده هست هر وقت خواستی شما این امانتو تحویل بگیر، از طرف دیگه علامه امینی وقتی که میخواست بره نجف، نام چهار پنج جلد کتابو یاداشت کرد وگفت: من خیلی کتابخونه ها رو گشتم ،حتی کشورهای دیگه ، خیلی قیمیتی هستن. راجع به ائمه اطهار علیهم السلام هست و به قلم شیعه نیست. لذا اگه اینا رو یه موقع پیدا کردی به هر قیمتی شد بخر. بعد آقای امینی اسم کتاب ها رو نوشته بود و به آقای دستمال چی داده بود. اونم تو جیبش بود. خیلی وقت گذشته بود. یه روزی اون تاجر آقای دستمالچی رو دعوت کرد که به منزلش بره و اون چهار تا کتابو تحویل بگیره. بعد یه دفعه یادش افتاد که راستی این کاغذی که علامه داده بود رو هم بردارم با خودم ببرم. بلکه یه دونه از اون کتابا باشه. گفت دلم میلرزید که اگه یه دونه از این کتابا باشه تلگراف کنم چقد آقای امینی ذوق میکنه. گفت وقتی رسیدم کاغذو درآوردم. اونم کتابا رو گذاشته بود رو طاقچه. کاغذو در اوردم نگاه کردم دیدیم اولیش ، اولین کتابی بود که علامه اسمشو داده بود، کم مونده بود سکته کنم. گذاشتم کنار. کتاب دومی رو برداشتم دیدم دومین کتاب موردنظرمونه. به ترتیب دقیقا، کتاب سومی سومی هست کتاب چهارمی،  چهارمی هست هر چند تا کتابی که علامه امینی میخواست اون آقای تاجر بدون اطلاع به اون ترتیب گذاشته بود اونجا که تحویل کتابخونه بده .

حاج آقا شما تو سفری همراه علامه امینی بودید ؟
گمان نمیکنم

 

ادامه دارد .....

نظرات

ارسال نظرات

وارد کردن نام و نام خانوادگی و پست الکترونیک اجباری می باشد.*

*