انجمن شاعران اهل بیت علیهما سلام
مصاحبه با مرحوم حبیب الله چایچیان - بخش چهارم

تاریخ شفاهی

مصاحبه با مرحوم حبیب الله چایچیان - بخش چهارم

گفتگویی پیرامون زندگی و شعر مرحوم حسان

استاد یه مثنوی ظاهرا دارید : زین قصه که عقل میشود مات ؟ 

اینو علامه امینی فرمودن، من گفتم 

 

میشه داستانشو تعریف کنید ؟

موضوعاتی که به علامه امینی مربوطه همه معجزه آسا هست . حالا به وسیله ی من باشه، به وسیله ی شما باشه، به وسیله ی کسی دیگه باشه. اینو حمل به من نکنید که حضرت به من توجه داشت. مثلا اون استاد دانشگاه الازهر که اومد و شعرمن ترجمه شعر اون درومد. عیبش اینه اینو به حساب من میذارن. این خطر ناک هست. اصلا این موضوع نیست. این به حساب علامه امینی ، به حساب حضرت علی علیه السلام ، به حساب خود همون استاد هست. گاهی من خدمت علامه امینی می رسیدم. مثلا سوم شعبان نزدیک بود. میگفتم: حضرت آقای امینی به من مطلبی به نظرتون میرسه که بگید تا من بخوام عرض ادب کنم. ایشون در یکی از تشرف های من گفت: اگر میتونی این حدیثو به شعر دربیار. حدیث خیلی سنگین بود. بعد حدیثو به عربی خوند. گفتم: حضرت آقای امینی ، قبلا مشکل یکی بود که چی بگم. حالا مشکل دوتا شد که اینو چجوری بخونم. این حدیث که شما امر میفرمائید رو از کجا گیر بیارم. البته جواب هیچی ندادن. جواب ندادن یعنی جواب ابلهان خاموشی ست. یعنی همه چیزو نمیشه علنی گفت. علامه امینی نخواست بگه چطور کتابو گیر بیارم. من اومدم خونه. جمعه بود. نشستم و خیلی ناراحت بودم. گاهی اشک میریختم. خدایا چیکار کنم. علامه امینی نماینده حضرت علی علیه السلام، نماینده حضرت امام زمان علیه السلام، به من بگه فلان حدیث به شعر دربیار و مضمونش تو فکر من نمونه. خب دست من که نیست. من چیکار کنم. باز تاکید می کنم اینو به حساب من نزنید. من سفارش میکنم: آقا هرجا نقل میکنید محور علامه امینی هست . در زدند. یکی اومد. من چهرشو نمی شناختم. گفت: حسان! سوم شعبان نزدیکه. من کتابامو مطالعه میکردم، کامل الزیارات رو مطالعه میکردم. به نظرم رسید اینو به دست شما برسونم، بلکه یکی از روایاتش رو به شعر در بیاری. علامه امینی کجا به من گفت و این کجا به من کتابشو داد. بعد من کتابو گرفتم. اون رفت. من کتابو گذاشتم بالای تاقچه  و دیگه داشتم از حال میرفتم. مگه ممکنه به این سرعت عنایت بشه. زنده موندن بعد اینکه متوجه بشی امام زمان علیه السلام اینگونه توجه می کنن ، سخنه. بعد اون وقت به نظرم رسید که از کتب قدیمیه. چاپش عادی نیست. با خودم گفتم من حالا باز کنم ببینم اصلا من میتونم اینو بخونم، تا بعدش ببینم میتونم اون شعرو بگم. کتابو باز کردم. دیدم همون روایت که علامه امینی گفته ست. من دیگه توسل به ائمه اطهار کردم که حال هوای این شعرو داشته باشم: 

زین قصه که عقل میشود مات 
نقل است که کامل الزیارت 
میلاد حسین بود احمد 
در منزله دوخت خیش آمد
درخانه حسین بود زهرا 
یعنی که جهان عشقو معنا 
از نور جهان تازه مولود 
آن خانه شد بهشت موعود 
احمد بنشست سجده ها کرد 
بس شکر خدا از این عطاع کرد 

* اینو در نظر داشته باشید که اگر چند بیت شعر گفتم ، اثر اون گفتار علامه امینی هست.

از شوق وصال اشک ها ریخت 
لبخند به اشک دید آمیخت 
شود قرق لغایی پور زهرا 
یعنی که جهان عشق معنا 
میدید به خانه جلو های 
از نور جمال کبریای
هم کعبه بدون پرد میدید 
اسرار جواز سجده میدید 
صف بسته پیامبران پیشین 
دل ها به سرور کرد تزئین 
برگرد حسین جمله عالم 
چون حلقه که بر نگین خاتم 
با این همه نور او بستس 
برجمله ای ناصرا مهین است 
عقل از تگران چو گشت عاجز 
شود روح نبی به وحی فائز 
دیدم چه ندید بود احمد 
پس حالت وحی چون سرامد 
با فاطمه گفت جمله را باز 
چون بود امین محرم راز 
کی دختر نازنین احمد 
لطف احدی گذشته از حد 
درخانه ای تو عجب صفایست 
اینجا همه جلو ها خدایست 
نور است ندای کردگار است 
تور است صدای کردگار  است 
نور است لغای آشکار است 
میعاد حسین قاب حسین 
یک پرده دگر نماند در بین 
اکنون که به حال سجده بودم 
چون چهره به خاک عشق سودم 
دیدم که جمال ربع علا 
فی احسن صورتا تو را آه 
آنگاه به من خطاب آمد 
کی ختم پیامبران محمد 
این طفل که پیش تو قنود است 
مهرش به دلت چگونه بود است 
گفتم که مراست نور دیده 
این میوه زقلب من رسیده 
ریحانه ای مهر عاشقانه 
برعشق تو بهترین بهانه 
دراین جلال کبریای 
شد خانه حریم آشنای 
از جلوای حسن ذات مسرور 
شد راس حسین غرق در نور 
پس بر سر این قتیل امت 
بنهادخدای دست رحمت 
یعنی که حسین را زعالم 
بهر خودم اختصاص دادم 
این قصه کجا رسد به پایان 
عشق است بیان شوق جانان 
چون ژاله که گرم آفتاب است 
از عشق حسان در التهاب است 

استاد این داستان شعرو پیش علامه خوندید ایشون چی گفت بودن ؟ 

هفته ی بعد رفتم پیش ایشان. علامه گفت: پاشو شعرتو بخون. یعنی نه این جور که شعر گفتی، نگفتی، روایت پیدا کردی، نکردی، اینا در مکتب ایشون حل شده بود. من حل نشده بودم. به من گفت پاشو شعرتو بخون. نگفت کدوم شعرو بخون. معلوم بود چون قبلا گفته بودن. منم پاشدم گفتم:
 زین قصه که عقل میشود مات 
نقل است که کامل الزیارات    
اینو که خوندم، علامه امینی (الان کاملا یادم هست) پاشد نشست. به احترام عنایت حضرت امام حسین علیه السلام گفتن: (باش کولاآقا یاراش میش) ترکیش قشنگ هست فارسیش به فحش نزدیک تر هست. یعنی به سرگوشت نمیاد با این بیت شروع کنی. این کار کار امینی هست نه تو که هنوز شروع نکرده سند ذکر کنی. گفت این اشاره از طرف خودشون بوده. به سرگوشت نمیاد یعنی تو کوچیک تر از این حرفا هستی بخوای خودت درک کنی. 

 

 

ادامه دارد .....

نظرات

ارسال نظرات

وارد کردن نام و نام خانوادگی و پست الکترونیک اجباری می باشد.*

*